ای کاش آفتاب از چهار سو بتابد
من به سیبی خوشنودم و نمی خندم اگر بادکنک بترکد و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند
از دلم رُست گیاهی سر سبز
سر برآورد .... درختی شد و نیرو بگرفت !
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز ،
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود !
و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت !
و چه پیوند صمیمیت ها که به آسانی یک رشته گسست !
چه امیدی ، چه امید ؟!
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید !
دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند
که پر ِ پاک ِ پرستوها را بشکستند
و کبوتر ها را ....
آه ! کبوتر ها را ....
و چه امید عظیمی به عبث انجامید !
از : حمید مصدق
فراموش کن
مسلسل را
مرگ را
و به ماجرای زنبوری بیاندیش
که در میانه ی میدان مین
به جستجوی شاخه گلی ست...
"گروس عبدالملکیان"

آب می شوند سنگ هایی که فرو می ریزند از دهانم
لبخندی کودکانه به جا می ماند...
و چشمانی که تقسیم شده بود بین سنجاب ها
تا خرگوش ها نیامده اند
این هویج تنها شناسنامه ی من است

یادش بخیر ...
معلمم به خط فاصله می گفت:
خط تیره...
خوب میدانست...
که فاصله ها ..
چه به روزگار آدم ها میاورد...
ما پیغام د_و_س_ت داشتنمان را
با د_و_د به هم می رسانیم...
نمیدانم...
آن سو برای تو ت_ک_ه چوبی هست...؟
من اینجا جنگلی را به آ_ت_ش کشیدم...

درود...
سجاده ام کجاست...؟
می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم..
این دل گرفتگی مداوم شاید
تاثیر دل سایه ی من است
که این سان گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام..
سجاده ام کجاست....؟
مرثیه
به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه ی دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چارراه فصول،
در چارچوب شکسته ی پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است._
و جاودانه گی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی :
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از ااین سان
دل پذیر کرده است!
نام سپیده دمی ست که بر پیشانی ی آسمان می گذرد
_متبرک باد نام تو!_
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
"احمدشاملو"
Élégie
En te cherchant
au seuil de la montagne je pleure
Au seuil de la mer et de l'herbe.
En te cherchant
au passage des vents je pleure
Au carrefour des saisons,
Dans le châssis cassé d'une fenêtre qui prend
Le ciel enduit de nuages
Dans un vieux cadre.
En attendant ton image
Ce cahier vide
Jusqu'à quand
Jusqu'à quand
Se laissera-t'il tourner les pages?
Accueillir le flux du vent et de l'amour
Dont la soeur est la mort
Et l'éternité
Son mystère qu'elle t'a soufflé
Tu devins alors le corps d'un trésor
Essentiel et désirable
Comme un trésor
Par qui la possession de la terre et des pays
Est devenue ce que le coeur accueille.
Ton nom est un moment d'aurore qui sur le front du ciel passe
- Que ton nom soit béni! -
Et nous encore
Nous revoyons
La nuit et le jour
et l'encore.
Chamlou
هبوط رنگ در پرسه ی نفس هایم موج میزند..
گویی ثانیه ها برایم خفقان است..
در پس "سکوت"پنجره ها قلبم فریاد می زند
"آی انسان زیبای دیگر"
بشتاب به پناهگاه عشق
و دوست داشتن را از عشق جدا ساز
که زندگی...
آوایی بس مبهم است،در پس رگبرگ های سبز
"سین.لام.سکوت"

آدم ها به دو دلیل یکدیگر را ترک می کنند...
اول:اینکه احساس کنند کسی دوستشان ندارد...
دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشان دارد...
گاه یک تصویر چقدر زیبا می تواند مفاهیم عمیق فلسفی و معرفت شناسی را نشان دهد...
نظریه ی "عینک ذهن"کانت،همه ی تلاشش را کرده بود تا همین نکته ی کاریکاتور را توضیح دهد
قصه ی این کرگدن قصه ی ماست
ما شاخی جلوی چشمانمان نداریم که با ان همه ی جهان را در دو طرف یک شاخ ببینیم اما ذهنمان
پر است از پیش فرض ها و پیش داوری ها همه ی ما تصور می کنیم که بی طرفانه قضاوت می کنیم
و منطبق با واقع مثل همین کرگدن رئالیست.مثل او تصور می کنیم که میان جهان شاخیست زیبا
و جهان ۲ نیمه است:نیمه ای این سوی شاخ و نیمه ای سوی دیگر شاخ
غافل از اینکه به ذهنمان عینکیست نادیده
...قضاوت کار سختیست
قضاوت در هر کاری

با تشکر از دوست عزیزم س.ظ=هیوا
لیلا
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زن
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
شاعر:مرتضی عبدالهی

الهی...
به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی،دریاب که می توانی...
الهی...
عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم،گفتی و فرمان نکردم،درماندم و درمان نکردم...
الهی...
عاجز و سرگردانم،نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم...
الهی...
اگر تو مرا خواستی،من آن خواستم که تو خواستی...
الهی...
به بهشت و حور چه نازم،مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم...
الهی...
در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر تن و جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشته های ما جز باران رحمت خود مبار.
به لطف،ما را دست گیر و به کرم،پای دار
الهی...
حجاب ها را از ما بردار و ما را به ما مگذار...
"خواجه عبدالله انصاری"
وقتی کلید را
در جیب هایم پیدا نمی کنم
نگرانِ هیچ چیز نیستم
وقتی پلیس
دست بر سینه ام می گذارد
یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام
نگرانِ هیچ چیز نیستم
مثل رودخانه ای خشک
که از سد عبور می کند
و هیچکس نمی داند
که می رود یا باز می گردد
"گروس عبدالملکیان"
پوستم را بکن
من یک پرتقال ساده ام
یک پرتقال احمق
که عاشق انگشت های بلند تو بودم
یک پرتقال جاکش
که به پیامبری قرتی اعتماد کرد
در یک مهمانی مزخرف
عزیری که با یک قطعه ی کوتاه
کیف اش را پر کرد از انگشت های بلند و رفت به عرش آبی موسیقی..
"هوشنگ ملکی"

امشب
یکنفس اقیانوس تلخ را سر می کشد
و فوت می کند روی صورت ماه
نهنگی که با دهان خشک
سی و یک سال حبس کشیده است
امشب
جفت سفیدش را می بلعد
اسب نری که از اصطبل قاجار گریخته است...
امشب
با جفت سفیدش چه می کند!؟
این خودنویس سیاه مست...
"هوشنگ ملکی"
ادامه مطلب:خصوصی
ادامه مطلب
گرم و زنده بر شن های تابستان
زندگی را..
بدرود خواهم گفت
آه..
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت...
حال در زنجیر پرواز می کنم
با غم های درون اوج میگیرم
با شکست هایم به پیش می تازم...
با اشک هایم سفر می کنم...
با صلیبم به قله ی قلب انسان صعود میکنم...
ای خداوندا...
ای خداوندا...
بگذار صلیبم را بستایم...
ادامه مطلب:خصوصی
ادامه مطلب
آن وقت که دستم به زنگ نمیرسید...
در میزدم...
و حالا که دستم به زنگ می رسد....
دیگر دری نمانده است...
"بهزاد زرین پور"
حالا که رفته ای
کنارش می نشینم
گریه نمی کند
دستش را می گیرم
گریه نمی کند
به پایش می افتم
گریه نمی کند
نکند اتفاقی افتاده است
که شعر گریه نمی کند
حالا که رفته ای
بهانه ی خوبی است
"شب
سکوت
کویر"
فقط صدای این هق هق را
کم کنید
حالا که رفته ای
دوباره زنگ می زنم
شماره همان شماره است
گوشی را برمی دارند
گوشی را می گذارم
حالا که رفته ای
تعجب می کنم
چرا کفش هایت را نپوشیده ای!؟
حالا که رفته ای
هر صبح
گونه های هردو اتاق
تاریک است
تاریک از شبی که نرفته است
حالا که رفته ای
بهانه ی خوبی است
صدایش را می گویم
"ای چراغ هر بهانه"
گنجشک هارا می گویم
حالا که رفته ای
هیچ راهی
مرا به جایی نمی برد
در حافظه ام می چرخم
همه کلیدهارا گم کرده ام
حالا که رفته ای
پرده ها را می کشد
بی حوصله ی هیچکس
به گوشه ای می رود
سر بر زانو می گذاردو
فکر می کند
به روزی که نخواهد آمد
حالا که رفته ای
می گویند در میان همه دفترهایت
نه پروانه ای خشکیده است
نه گلی
نه گلبرگی
می گویند در میان همه ی دفتر هایت
کودکی است که با پروانه ها
به سراغ ماه می رود
حالا که رفته ای
بی هوا و بی حوصله
سر به بیابان می گذارم
در دوراهی امامزاده داود و سنگان
توقف می کنم
تکه ای از ماه در دامنم می افتد
حالا که رفته ای
سرت را بر شانه ام بگذار
چشمانت را ببند
اگر در کناره ی کارون
شاعری را دیدی
که در جستجوی هفده سالگیش بود
بیدارم کن!
" محمدرضا عبدالملکیان"
زیبا هوای حوصله ابریست
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم تا تردی بالایت در تندباد عشق نلرزد
زیبا...
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیباچشم تو شعر.چشم تو شاعر است
من دزد شعر های چشم تو هستم
زیبا...
زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز میشوم
زیبا ستاره های کلامت را در لحظه ی عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم بر حول این مدار
زیبا...
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا...
"محمدرضا عبدالملکیان"
| Design By : Pichak |














